تبليغاتX
حمید مزرعه
ادبی هنری اجتماعی

 

فروغ همیشه منتشر می شود

 

چهل و پنج سال از تولد واقعی فروغ گذشت

هر چند فروغ را از کتاب تاریخ ادبیات حذف کردند اما فروغ پیش از این ها منتشر شده بود

فروغ  همیشه منتشر می شود

و تو ای فراموشی  که خویشتن را به قرمز ملبس می سازی و به زیورهای زر می آرایی و چشمان خود را به سرمه جلا می دهی

به یاد آور که خود را عبث زیبایی داده ای به سبب آوازی در بیابان بی راه

"و من به آن زن کوچک برخوردم

که چشم هایش مانند لانه های خالی سیمرغان بودند."

 

                                                      حمید مزرعه

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 2:32  توسط حمید مزرعه | 


 

 

در سرزمینی که مردان اش

ابرها را با نی

اسب ها را با سرنا

و، زن ها را با تازیانه

می گریانند.

من مردان مغروری را

می شناسم که با نی لبک

پری کوچک غمگینی

عاشقانه گریسته اند.

 

علیشاه مولوی


+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 1:46  توسط حمید مزرعه | 

گفت وگو با تهمینه میلانی

"خانه سیاه است" گوهر وجودی فروغ

معیار: خانم میلانی در چه سالی با آثار فروغ به خصوص با فیلم " خانه سیاه است" آشنا شدید؟

میلانی: به قول فروغ، شاید دانستن این که من کجا و چه سالی با فروغ آۀشنا شده ام زیاد مهم نباشد و به فروغ و ارزش او چیزی نیافزاید و یا از ا کم نکند، شاید تنها از جهت این که چگون من با بیش از سی سال فاصله زمانی با فروغ، با او احساس ه ذات پنداری قوی دارم و برایم شخصیتی جالت و یک استثنا محصوب می شود، زمان آشنایی اهمیت پیدا کند به هر حال من سال های 50 فروغ را شناختم یک شاگرد مدرسه بودم البته در آن دوران بیشتر شعرهای عاشقانه ی او مرا جذب می کرد ولی وقتی سن بالاتر رفت و شناخت بیشتر شد به شدت با فروغ احساس نزدیکی کردم شما در این جا با اندیشه ی یک آدم آشنا می شوید و شروع می کنید به کشف بیشتر او.

فروغ برای من این گونه بود نه تبلیغات که خود او خود را معنی می کرد. بیشترین اثری که شعرهای فروغ بر من داشت از طریق نواری بود با صدای خود فروغ که ایرج گرگین در بخشهایی از نوار با او مصاحبه می کرد و سال ها قبل از انقلاب کانون پرورش فکری کودکان آن را عرضه کرده بود.

من با صدای فروغ یاد گرفتم چه طور با حس خود او شعرهایش را بخوانم و فکر می کنم این نوار بیش از هر کتاب یا مقاله ای در باره ی فروغ من را به او نزدیک کرده است.

فیلم " خانه سیاه است" را متاسفانه تا چهار سال پیش ندیده بودم تا این که به فستیوال لوکارنو دعوت شدم. افتتاحیه این جشنواره با فیلم خانه سیاه است فروغ بود. قبل از سفر آقای گلمکانی نوار ویدیوی فیلم فروغ را به من داد تا پس از بازگشت مطلبی برای ویژه نامه ی مخصوص فروغ برای مجله ی فیلم بنویسم....

بنابراین در فاصله چند روز یک بار بر روی ویدئو  و یکبار بر پرده ی سینما فیلم او را دیدم که تکانم داد.

معیار: بپردازیم به فیلم "خانه سیاه است" فکر می کنید چه قدر در ذهنیت های شما تاثیر گذار بوده برای ساخت فیلم هایتان؟ البته اشاره کردید که فیلم را تا چهار سال پیش ندیده بودید ولی یادم هست در مجله زنان گفته بودید در فیلم افسانه ی آه همانطور که زن جذامی فیلم فروغ با این که کور است ولی باز سرمه می کشد وقتی که زن فقیر فیلم خود را برای شوهرش می آراید از این صحنه من استفاده کرده بودم. آیا فکر نمی کنید این نوعی تاثیر گذاری است؟

میلانی: فیلم افسانه ی آه را من در 28 سالگی ساختم و فیلم فروغ را در 34 سالگی دیدم بنابراین نمی توانستم تاثیری از فیلم فروغ گرفته باشم.

تصور خود من این است که این نوع شباهت ها طبیعی است. چون نماتیش میل به زیبا شدن متعلق به یک هنرمند خاص نیست. میل به زیبایی در همه افراد دنیا وجود دارد از دختر 2 ساله تا پیرمرد80 ساله از کارگر کوره پزخانه تا فلان شاهزاده خانم و در واقع نحوه ی نمایش آن است که تفاوت دو هنرمند را به وجود می آورد.

نکته ای در مورد فروغ در فیلم هست که مایلم اشاره کنم به اعتقاد من شرایط و دوره ای که فروغ در آن زندگی می کرد شرایط ویژه و مهمی بوده است شرایطی که نسل جوان روشنفکرامکان ارائه هنرش را پیدا می کرد، گیرکم به صختی ولی امکان ان وجود داشت.

نگاه کنید به شکوفایی و رشد ابیات به ویژه شعر در آن دوره اغلب شعرایی که ما امروز به عنوان شاعر بزرگ و اصیل می شناسیم هم دوره فروغ بوده اند نه زاده شرایط امروز به هر حال فروغ این شانس را داشت که چه در فیلم و چه در شعر حرف هایش را بزند. شرایطی که من به آن غبطه می خوردم. توجه کنید چگونه در 36 سال پیش اشعار فروغ از احساسات و نیاز واقعی یک زن حرف زدده است.

 

ولی در حال حاضر چنین امکانی وجود ندارد. شرایط اجتماعی- فرهنگی جامعه و کنترل دستگاه های دولتی به شکلی است که حتا نمی توان یک لباس مستند به تن یک بازیگر نمود چه رسد به این که از احساسات و نیاز و آرزوها حقیقی حرف زد. بنابر این فروغ محدودیت کمتری داشته، اگر امروز زنده بود حتمن تکفیر می شد، پس فروغ در دوره بهتری زندگی می کرده است.

معیار: فروغ برای تهیه فیلم مستند خود 12 روزی را  به همراه گروه در جذام خانه گذراند، فروغ به جای ژست فیلم ساز و کارگردان خیلی صمیمانه و دوستانه برخورد کرد و گاهی هم ایثارگرانه، طوری که ارتباط میان جذامی برای تداوم و انجام کار صورت گرفت. اکثر مواقع این ارتباط چیزی فراتر از یک حس و ژست کارگردانی بود، طوری که توانست در دل تمامی جذامی ها جا بگیرد یعنی جدای از اعتماد کردن، برای بازی گرفتن از جذامی ها، یک ارتباط  انسانی که سال ها بعد از ساخت فیلم هم  این ارتباط در جریان بود، آیا فکر نمی کنید یکی از عوامل موفقیت فروغ در زندگی و هنر، خصوصیات اخلاقی اوست؟

میلانی: به نظر من اگر بخواهیم یک موضوع را درست بیان کنیم، باید آن را بشناسیم و با آن صمیمانه برخورد کنیم به خصوص اگر زمینه کار مستند باشد. حتا در سینمای داستانی هم اگر بازیگر با شما احساس نزدیکی نکند و فکر کند شما او را مثل یک ابزار یا عروسک در اختیار گرفنه اید هرگز قادر نخواهد بود تا شخصیت مورد نظر شما را ارائه دهد.

البته در سینمای داستانی- حرفه ای هنر بازیگر برای ارائه نقشی که به او محول می شود دارای روان شناسی ارتباط ویژه ای با کارگردان است که در فیلم هایی با زمینه مستند این طور نیست. چرا که افراد نقش خود را بازی می کنند و طبیعتن فروغ با آن ذات مهربان و جوهر انسانی آن طور که من در کتاب ها و مجله ها خوانده ام قادر به ایجاد ارتباط عمیق با افراد فیلم بوده است.

معیار: البته من دقیقن از زبان خود جذامی ها نقل قول می کنم نه از کتاب و مجله که هیچ اطلاعاتی در این مورد تا به حال چاپ نشده. به طوری که می گفتنند وقتی جذام خانه شکل گرفت یک جای نفرت انگیز بود، جهنم موعود که باید منتظر مرگ می ماندند، در حالی که اصلن چنین روحیه ی پوچی جذامی ها ندارند. بعداز ساخته شدن فیلم- خانه سیاه است- در واقع و بعداز رفتن فروغ، جذام خانه تبدیل شد به آسایشگاه، چهره زشت به ظاهر تبدیل به سپید می شود و کسی هم که مودعی چنین حرکتی بود چنین اظهار نظز می کند(فرح پهلوی): به فروغ گویید خانه سفید است. و من منظورم این است که یک ببذر امیدواری در دل این مردم می کارد، هر چند که خود آن ها ناامید نیستند.

میلانی: خوب این حداقل تاثیر است که فروغ موفق شده شرایط زندگی جذامی ها را بهبود ببخشد و حتا دگرگون کند مثل این می ماند که یک مهندس بخواهد برای محرومان خانه بسازد یا یک مددکار به عده معدودی کمک برساند. به اعتقاد من حرکت فروغ فراتر از این حرف هاست، او در واقع با ساختن این فیلم یک حرکت اجتماعی- فلسفی عیق انجام می دهد.شما هزار فیلم مستند می بینید در مورد محرومین که اثر فیلم فروغ را ندارد، فروغ شاعرانه یک فیلم فلسفی در مورد زندگی ساختهبا جذامی ها و این یعنی هنر، هنر ناب...

معیار: زن بودن فیلم ساز به خصوص در کارهای مستند چقدر در موفقیت اثر سینمایی موثر است و فروغ از این قضیه تا چه اندازه بهره برده است؟

میلانی: معمولن زنان وقتی در قالب از پیش ساخته اجتماعی قار نمی گیرند حیرت می آفرینند مثلن در نقش کارگردان یا خلبان و... حالا تصور کنید فروغ سی و پنج سال پیش با توجه به شرایط آن دوره حتمن حیرت بیشتری نسبت به امروز ایجاد کرده است اما در مورد سوال شما از خود فروغ نقل قول می کنم که بررسی تاثیر جنسیت در یک اثر هنری درست نیست. هنر مرد یا زن نمی شناسد هنر- هنر است و یک اثر هنری حاصل اندیشه و خلاقیت است، نه جنسیت.

البته شاید زن بودن یک هنرمند و حساسیت متفاوت او، نسبت به مردان، موجب می شود که مثلن فروغ یک بچه جذامی را به فرزندی بپذیرد... شاید یک کارگردان دیگر چه زن و چه مرد این کار را نمی کرد ولی فروغ با توجه به شرایط خاص زندگی و دوری از کامیار. این کار را کرده است، اما این که چون فروغ زن بوده خلاق تر بوده نمی پذیرم. مثل این می ماند که بگویید چون سپهری مرد بوده خیلی شاعر یوده، نه این طور نیست، در واقع موفقیت فروغ فرخ زاد و سهراب سپهری در این است که خصیصه ی یک انسان والای خلاق و حساس را داشته اند.

البته درهایی به روی زنان باز است که برای مردان بسته است و همین طور بر عکس. مثلن در دوران دانشجویی من تجربه های بسیار مثبتی از عکاسی زنان شهرستانی و روستایی دارم یعنی زنان شهرستانی به سادگیدر مقابل دوربین من قرار می گرفتند تا در برابر دوربین دانشجوی پسر.

معیار: دقیقن، چون خود من که پروژه عکساسی از جذام خانه داشتم زن هایی بودند که از دوربین من فرار می کردند. حتا جالب بود پرسناژ شروع فیلم- خانه سیاه است- که لاله اسم دارد که در فیلم جلوی آیینه ایستاده، من هیچ وقت موفق نشدم از او عکس بگیرم.

میلانی: البتهاندیشه یک مفهوم مجرد و کوچکی نیست که کسی بخواهد آن را یاد بگیرد و یا آن را از کسی بگیرد و تکرار کند... من از کودکی می اندیشم اندیشه وجود دارد و به صورت های مختلف در وجود هر فرد خود را نشان می دهد. در مورد سوال تان شاید منظور شما قالب باشد فروغ یک قالب هنری ویژه خود را دارد که از مفهوم هنر برای هنر دور استو در عین حال هنر نابی است. او فیلمی شاعرانه و متفکرانه ساخته است که هر کسی می تواندسهمی از آن داشته باشد یک فرد عامی شاید از دیدن فیلم متاثر شود و اشک بریزد و یک هنرمند جنبه دیگری از کار او را ببیند که مثلن چطور فروغ از زشتی زیبایی آفریده، ساده تر بگویم مثل آن است که شما تابلویی را ببینید که در آن پیرزنی با سینه های آویزان و پشت قوز کرده نشته است، در نظر اول شاید این تابلو زشت به نظر بیاید و لیکن پیام همین تابلو می تواند آن قدر تلخی و تندی دوباره از زندگی را بیان کند که آن را به یک اثر هنری زیبا تبدیا کند پس مهم موضوع نیست، مهم قدرت بیان هنری اثر است که آن را زیبا و ماندگار می کند و نکته مهم در مورد فروغ هم همین است او از زشتی  زیبایی می آفریند و همین مساله او را از دیگران متمایز می کند. در کارهای هنری یا هر چیز دیگر، به طور کلی قرار نیست کسی ادای فروغ را در آورد و یا اگر خواست فیلمی در مورد جذامی ها بسازد برود یک پله بالاتر باستد، نه می تواند یک ایده تازه داشته باشد که اثر او را متمایز سازد و هم تعالی هنر را موجب شود. بنابر این همه این بحث بر می گردد به این مساله که یک خالق اثر چه میزان هنرمند و اصیل است.

در مورد فروغ چون او را اصیل می دانم، از زمانی که او را شناخته ام به عنوان یک دوست و یک معلم به او نگاه می کنم و با او زندگی می کنم همانند آنتوان دو سنت اگزوپری، شکسپیر، فرد زینه مان، و... همه ی آن ها دوستان بسیار صمیمی من هستند. انسان هایی از دوره های مختلف تاریخ که در من حس واحدی را بوجود می آورند.

معیار: راجع به روشنفکر و روشنفکری دوران فروغ و هم چنین دوره خود ما صحبت کردید، با این ذهنیت که به مساله سانسور هم قبلن اشاره کرده بودید ممکن توضیح بیشتری بدهید.

میلانی: البته در یک سال اخیر شرایط کمی تغیر کرده اما هم چنان افرادی مثل من وابسته گی حزبی و گروهی ندارد از طرف ادم های قشری محاکمه و قضاوت می شوند و طبعن محکوم.

هر چند امیواری هایی وجود دارد بیشتر از گذشته، اما در این مورد نمی توان قاطعانه اظهار نظر کرد، به هر حال اگر امروز ما از طرف آدم های قشری کوبیده می شویم، نتاسفانه فروغ از طرف روشنفکران موبیده شد.

تصور من این است که اغلب منتقدین به فروغ حسادت می کردند، حسادت یک اپیدمی وحشتناک است که متاسفانه در طول تاریخ روشنفکری جامعه ما وجود داشته است و دارد، در واقع معتقدم نود درصد آن هایی را که ما به اسم روشنفکر می شناسیم افرادی هستند که حقیقتن به تغیر اعتقاد ندارند بلکه فقط می خواهند خودشان بدرخشند که اغلب این ها هم، مشهور نیستند. جمله ای هست که فروغ می گوید: همه می خواهند فاضلانه شعر بگویند و هیچ کس نمی خواهد صمیمانه شعر بگوید.

این هم یک درد دیگر، حسادت و خودبینی در فیلم سازی هم این مساله وجود دارد، تقریبن کسی چشم دیدن هم کاران را ندارد می گویم تقریبن چون معدود افرادی این طور نیستند، اغلب می خواهند فاضلانه فیلم بسازند و روشنفکر باشند جامعه اهمیت زیادی برای ایشان ندارد و از همه بدتر سعی می کنند با تحمیل عقیده دیگران را سانسور کنند.

معیار: منظورتان عملکرد افراد دست اندر کار است؟

میلانی: نه منظورم عملکرد افرادی است که خود را هنرمند می دانند و به عناوین مختلف سعی می کنند دیگران را حذف کنند تا خودی نشان دهند.

فروغ از جمله هنرمندانی است که از این خصیصه بهره ای نبرده است، هیچ تلاشی برای حذف کسی نمی کند همه را دوست دارد و سعی می کند با تارهایی که دست وپای همه را بسته است بجنگد و یا سهراب سپهری گوشه عزلت می گزیند و اصلن کاری ندارد که احمد شاملو چقدر شعر گفته و یا مهدی اخوان ثالث چند تا کتاب چاپ کرده است. می دانید زمان خیلی حقایق را روشن می کند. دوره ای بود که آدم هایی شبیه فروغ ، سپهری از طرف جامعه روشن فکری کوبیده می شدند، خصوصن سال های اول انقلاب که سهراب متهم به فردگرایی و جامعه گریزی شد ولی حلا ماندگارترین اشعار را دارند.

همیشه جریان های روز کهنه می شوند و آنچه ماندگار است اشعار حافظ و مولوی است. تصور این که خیام شعر می گفته که اسم او هم در روزنامه ها چاپ شود خنده دار است. او به نیاز درونی خود جواب می داده، حتا اگر تکفیر می شده است. به هر حال من یک بدبینیاسیسبت ه روشنفکرهای جامعه دارم.

زمانی تمام هفته نامه ها و مجلات روشنفکری را می خواندم ولی حالا سال هاست که چنین نمی کنم یک دل زدگی شدید در من نسبت به تمام این مجلات پیدا شد، دوره ای شد که در تمام این مجلاتروشنفکرها به هم فحاشی می کردند، هم دیگر را افشا می کردند...

در واقع اصل جریان که تغیر جامعه بود فراموش شده بود و همه به خود و مسائل خود پرداخته بودند و این جاست که گوهر وجودی افرادی مثل فروغ می درخشد.

معیار: مساله روشنفکری که مطرح شد اشاره کردید به تغیرات سیاسی و اجتماعی لطفن بیشر توضیح دهید که چه اتفاقی افتاده؟

میلانی: البته کلی گویی در این زمینه شاید اشتباه باشد، یادتان باشد که قبل از انقلاب روشنفکران از نظر سیاسی سانسور می شدند و امروزه هم از نظر سیاسی و هم از نظر دیدگاه نسبت به زندگی. شما آزاد نیستید احساس حقیقی خود را نسبت به زندگی بیان کنید و یا آن طور که می خواهید زندگی کنید یعنی از نظر فردی هم سانسور می شوید، رنگ لباس شما هم انتخاب می شود و...

و شاید یکی از دلایل مهم این باشد که روشنفکران ما با تمام ادعاهایشان، کاری از پیش نبرده اند و می دانم مرا متهم به فمنیست بودن می کنید، ولی اهمیتی ندارد در هر حال حاضر با جمع بندی که من از روشنفکران دارم( چرا که از جریانات سیاسی حاکم انتظاری ندارم آن ها هرگز شعار آزاده گی را تبلیغ نکرده اند) باور دارم که زن های روشنفکر بسیار صادقانه تر به اعتقادات خود عمل کرده اند تا مردان روشنفکر.

نگاه کنید به آمار مردانی که به عنوان روشنفکر می شناسید، که همسر دوم جوان اختیار کرده اند. یعنی از بعضی مواهب موجود جامعه بهره مند شده اند. با آن که می دانند شریک اول زندگی آن ها با توجه به تمام دلایل تاریخی هرگز از برابری انسانی برخوردار نبوده است. آن ها ظاهرن با قوانین موجود در ستیز هستند و اغلب از مزایای آن بهره مند شده اند و این درد من است.

به هر حال یادمان نرود که هنرمندان قرار نیست روشنفکر هم باشند. آن ها می توانند به طور غریزی مسائلی را مطرح کنند و درست هم مطرح کنند. ولی بقیه موارد ضعیف عمل کنند به هر جهت، غیر از هنرمند، آن چه را که ما به عنوان روشنفکر می شناسیم آدم های با دانشی هستند با عقده های رنگارنگ کودکی- نوجوانی و شکست های مراحل بعدی زندگی- چیزی که فروغ از آن زیبایی ساخته است نه کینه و نفرت.

 

حمید مزرعه

مجله معیار بهمن 1377


+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 1:38  توسط حمید مزرعه | 


                                                                                                                                                                                   تهمینه میلانی

 

گفت و گویی در یک کافه کنار خیابان

من فروغ را در لوکارنو دیده ام....

می دانستم همان نزدیکی هاست...بیش از بیست سال است که می آید و همیشه به موقع... انگار می داند که کی و چه وقت زمان آمدنش است... خودش را هزاران بار تکثیر کرده تا به وقتش به سراغ آنهایی برود که با او هم دلند هم سو... شفاف بود و از ورای اندامش می شد همه چیز را در خیبان دید...نگاهم کرد و با لبخند غمگینی رو به رویم- روی آن صندلی کافه  کنار خیابان- نشست... نگاهش کرم و من هم خندیدم و بی اختیار گفتم: چه چشمان درشت سیاه زیبایی داری...

گفت: اگر چشمانم آبی و تنگ هم بود همین را می گفتی...مرا دوست داری پس زیبا می بینی...

با خود اندیشیدم همیشه همین تور است، اگر کسی در قلبم مان نفوذ کند، دلیلموجهی برای زیبایی او می یابیم. ولی فروغ حقیقتن زیبا بود... خیلی زیبا...آن قدر که می توانستم از ظاهر چشمان غمگینش درون انسانی و معنوی اش را دریابم...

گفتم: بیا از فیم ات حرف بزنیم، از خانه سیاه است.

گفت: پس تو هم در سالن سینما تئاتر بودی! حیف ات نیامد وقت محدود ات را صرف دیدن فیلمی از ایران کنی، آن هم فیلمی که سی وسه سال پیش ساخته شده؟

گفتم: امکان دیدن فیلم ات را در ایران نداشنم...

گفت: چه حیف!

گفتم: می خاهم درباره فیلم ات مطلبی بنویسم و یا بهتر بگویم می خاهم به بهانه فیلم تو خودم را به دنیایی بگشایم که با من سر ناسازگاری دارد...

گفت: خودت که دیدی، این فیلم را در مدح و ستایش زندگی ساخته ام...می خاستم بگویم علاقه به زندگی مخصوص زنده هاست، حتا اگر دست یا پا یا دماغ نداشته باشند...این که کسی فکر کند من جریان دارم، هستم- زنده بودن- است...می دانی آنجا در جذام خانه، میان آن همه آدم که خوره داشت وجودشان را می بلعید، حتا یک نفر را هم ندیدم که میل به خودکشی داشته باشد...شاید مهم ترین دلیلش این باشد که آن ها کمتر فکر می کنند، بنابر این بیشر به زندگی علاقه مندند...در واقع من زندگی آن ها را جبر محتوم می دیدم که در آن، زندگی آن ها را اداره می کند، نه آن ها زندگی را...شاید کسی که خودکشی می کند، با آن که ظاهر یک جذامی را ندارد، دجار نوعی جذام فکری است، شاید هم آگاهی بیشتری نسبت به زندگی دارد... فکر می کند...

گفتم: وقتی فیلم تمام شد احساس کردم می خاهی به تور تمثیلی از یک اجتماع دربسته و محصور حرف بزنی...منظورم احساس عاطل بودن و بیهودگی در این جامعه است...

گفت: البته فکر اصلی همین بود...زندگی جذامی ها می توانست نمونه ی خوبی باشد از زندگی عمومی ما...تکرار...تکرار...تکرار...

گفتم: صحنه ی مردی که راه می رفت و بر می گشت و مثل یک تقویم روزشماری می کرد و ما می شنیدیم شنبه، یک شنبه، دوشنبه، سه شنبه، چهارشنبه، پنج شنبه، جمعه، شنبه...

گفت: درست است..به نظر من زندگی اغلب آدم های جامعه ی ما در تکرار روزها می گذرد...تکرار، فقط همین...

گفتم: در فیلم ات صحنه های بسیار زیبایی وجود دارد که در آنها زنان جذامی گیسوان شان را شانه می کنند و یا یک جذامی  که جذام صورتش را نابود کرده و به چشمان اش سرمه می کشد. مشاه این صحنه در فیلم دوم من- افسانه آه – وجود دارد که در آن یک مستخدم فقیر پس از تلاش تاقت فرسای روزانه  و خواباندن شش فرزندش، نیمه شب در انتظار شوهرش سرمه دانی از پشت آینه بر می دارد و به چشمانش سرمه می کشد، که متاسفانه بخشی از آن قربانی ضوابط نمایشی روز شد... یعنی خودش را برای مردش می آراید، حتا اگر پیر و از کار افتاده باشد...

گفت: خوب این میل به زیبایی و آراستن در همه هست و اصلا مهم نیست تو کیستی، کارت چیست و چه موقعیت سنی یا اجتماعی داری... من در جذام خانه زنانی را دیدم که دست هایی را که جذام انگشت های اش را از بین برده بود، پر از انگشتری می کردند...توی اتاق شان پر بود از آینه و نظر قربانی...و همه این ها برایم زیبا بود... می دانی زشتی فقط در برخورد اول به چشم می خورد و بعد معنی می آید ...چه طور ممکن است که تو یک مادر جذامی را که به بچه اش شیر می دهد یا لالایی می خواند زشت ببینی... این ها زیباست، واقعن زیباست... دنیا زشتی کم ندارد و زشتی های دنیا بیشر بود اگر آدمی بر آن ها چشم می بست، اما آدمی چاره ساز است... شاید من خوش اقبال تر از تو باشم و صحنه هایی را که از آن ها حرف می زنی، قربانی ضوابط نمایشی نشده باشد، ولی یادت باشد که من این فیلم را سی وسه سال پیش ساخته ام وشرایط کار من با تو اصلا قابل مقایسه نیست...

گفتم: یعنی منظورت این است که کنترل بیشتری روی تو بوده تا آدم هایی مثل من؟

گفت: نه به این شکل... اما قضاوت بیشتر بود... دوره ای که من این فیلم و ساختم و یا شعر می گفتم، دوره ای بود که هر کس به خودش اجازه ی قضاوت می داد...ساده تر بگویم: قضاوت ها در مورد من از شانزده سالگی ام شروع شد، یعنی یازده سال قبل از ساخته شدن فیلم- خانه سیاه است- و تا سی و سه سالگی، تا لحظه مردن جسم خاکی ام، ادامه داشت، یعنی من هفده سال تمام، از هزاران منتقد ادبی- هنری قضاوت می شدم...کسانی که تمام دانش شان در چند کلمه خارجی یا چند کتاب خارجی یا اثر ترجمه شده خلاصه می شد و تما سعی شان بر آن بود که توی سر کسانی بزنند که می توانستند کاری ارائه دهند، اثری بیافرینند... شاید خنده ات بگیرد، ولی اغلب همان آدم ها پس از مرگ جسم خاکی من حساب جداگانه ای برایم باز کردند و به این نتیجه رسیدند که چه زود مرد... در حالی که من سال ها بود که می مردم... و مطمئن اگر نمرده بودم هیچ وقت از محبت آتشین و بی پایان آن ها نصیبی نمی بردم...

فروغ خنده تلخی کرد و مدتی به نقطه دوری خیره ماند، بعد با صراحت رو به من کرد و گفت: می خواهم چیزی را همیشه در یادت نگه داری، وقتی کسی کار تو را تحسین یا تکذیب می کند، باید ببینی آن کسی که مقابل توست، کیست...حتا کسانی که به به می گویند و کار تو را تحسین می کنند، باید ببینی آیا از نظر فکری در حد با ارزشی قرار دارند، اگر این تور بود، خوب باید خوشحال باشی و گرنه یادت باشد اغلب آدم ها، چه آن هایی که به به می گویند و چه آن هایی که فحش می دهند، اغلب قضاوت های سطحی می کنند...

گفتم: بلاخره چه جوری می شود فهمید که سطح کار چیست؟

گفت: ببین، اصل کار این است که از کارت اطمینان داشته باشی و احساس رضایت کنی، من در مورد- فیلم خانه سیاه است- از کارم راضی ام..حتا اگر تمام مردم جمع شوند و به من تخم مرغ گندیده بزنند و یا مثلا جایزه اوبرهاوزن را به من بدهند، فرقی نمی کند... باور کن اگر رضایت شخصی در کار نباشد، تمام جایزه های فستیوال های دنیا را هم که توی سینی برایت بیاورند ارزشی ندارد...

گفتم: ولی آدم ها با هم از نظره انگیزه و موقعیت فرق دارند... می دانی، من وقتی فیلم اولم، بچه های طلاق، را ساختم درست هم سن تو بودم که فیلم- خانه سیاه است- را ساختی ... وقتی پس از مشقات زیاد، یعنی هشت بار باز نویسی فیلم نامه و کار کردن با یک دوربین کهنه و ریل زنگ زده و خلاصه با حداقل امکانات جایزه جشنواره فجر را گرفتم، احساس بسیار عجیبی داشتم ...نه واقعن به خاطر جایزه...احساس می کردم حالا می توانم، پس از آن همه دویدن، خستگی در کنم...یک جور انرژی به بدن و ذهن از کار افتاده ام رسیده بود...شاید برای آن که به قدری در طول کار ریشخند کرده بودند و دست ها بر سینه منتظر افتادنم بودند که در من یک انگیزه ی منفی برای نشان دادن توانایی هایم به وجود آمده بود...

خنده تلخی بر لبانش نشست و چشمان زیبا و گیرایش را محزون به من دوخت و گفت: وقتی از سختی های کارت حرف می زنی، مرا یاد غصه های بسیارم می اندازی...با هزار خواهش و تمنا، هزار نسخه از کتاب- تولدی دیگر- را چاپ کردم و پس از ماه ها خاک خوردن فقط پنجاه تای آن به فروش رفت، ولی تا دلت بخواهد به عنوان نقد ادبی مسخره ام کردند...هفته ها مریض می شدم و پول دوا و دکتر نداشتم...اغلب اوقات بخاری خانه ام به خاطر کمبود نفت خاموش بود...همه آدم هایی که می توانستند با من مهربان باشند، به خاطر شایعات و قیود احمقانه ی اجتماعی مرا تنها گذاشته بودند. دوستانم...پدرم...همسر سابقم...فشار زندگی، فشار محیط و فشار زنجیرهایی که به دست و پاهایم بسته بود و من همه نیرویم برای ایستادگی در مقابل آن ها تلاش می کردم، خسته و پریشانم کرده بود...من می خاستم یک زن  یعنی یک بشر باشم. می خاستم بگویم که من حق نفس کشیدن و حق فریاد زدن دارم...دلم می خاست پرده ی اسرار زنانه را کنار بزنم و فریاد کنم: باور کنید، من هستم... و دیگران می خاستند فریاد های مرا بر لبانم و نفسم را در سینه ام خفه و خاموش کنند...بدبخت و تنها بودم به طوری که اگر می توانستم خودم را از قید زندگی آزاد م کردم...زندگی ام پر از فقر بود و هیچ چیزم درست نبود...نه قلبم سیر بود، نه بدنم و نه دیگر به چیزی اعتماد داشتم...احساس می کردم آدم بی ریشه ای هستم که فقط دوست داشتن دیگران زنده نگاهش می دارد...

یک رابطه عقیم و یک طرفه...تمام مدت به خودم می گفتم سعی کن آرام باشی، سعی کن خوب باشی، سعی کن مردم را دوست بداری...عاشق باش تا به نقطه تکامل معرفت برسی، عاشق باش، حس کن...لمس کن...محبت را برای محبت بخواه... می دانی من شانزده سال عاشق پسری بودم که هرگز مرا ندید...این شد که در تنهایی مطلق مثل کرم ابریشم برای خودم پیله ای از تنهایی ساختم و دوباره متولد شدم...

گفتم: گمان می کنم تو قربانی نبوغ خودت شده ای ... یک افسانه قدیمی وجود دارد که قبایل کهن ایرانی هنگام کوچ، باهوش ترین فرد قبیله را قربانی می کردند و از آن محل می گذشتند...یعنی در واقع فردی را که به دلیل نبوغ و هوش ذاتی اش مخل نظم آتی قبیله می شد، از بین می بردند تا جامعه آرام و بی مساله به زندگی خود ادامه دهد...فکر می کنم توهم به نوعی مخل نظم اجتماعی بودی، یعنی پایت را از دایره بسته نظام اجتماعی بیرون گذاشتی، چیزهایی را می خاستی که دیگران حتا جرات گفتنش را هم نداشتند...

گفت: شاید خیلی از حرف هایت درست باشد...در مورد نبوغ زیاد مطمئن نیستم، ولی معتقدم که همه عوامل اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی دست به دست هم دادند تا آدمی به نام فروغ شاعر یا فیلم ساز شکل بگیرد...در ضمن یادمان باشد که من در عصری متولد شده بودم که آزادی هر چند سطحی مجالی برای تسویه حساب های چند صد ساله می داد. من شتابزده از فرصت استفاده کردم.

هم از عشق حرف زدم، هم از احساسات اصیل زنانه و هم از قوانین اجتماعی انتقاد کردم. در مجموع احساس خودم این است که طبیعی بودم و طبیعی فکر می کردم و چیزهایی را می خاستم که حق طبیعی من بود. وقتی خیلی از قوانین اخلاقی و اجتماعی را قبول نداشتم، خوب طیعن برای تغیر آن ها و تبدیل شان به یک سری قوانین انسانی شعر گفتم، فیلم ساختم% بازی کردم و...خلاصه تلاش کردم. یادم هست اولین بار که قانون شکنی کردم، وقتی بود که بی اجازه ی مادرم و در غیبت او پیراهن عیدم را از گنجه ی قفل دار خانه برداشتم و پوشیدم و تمام بچه های محل را به خانه آوردم تا سایر دینی ها ی عید را نشان شان بدهم.وقتی مادر آمد، یک سیلی، دو سیلی و بعد فریادهایی مملو از فحش و ناسزا ...آن شب پس از گریه های تلخ، مدت ها با خواهرم پوران، در بستر خندیدیم و من که خودم را برای عملی که کرده بودم، کاملن محق می دانستم، برای اولین بار به بی حرمتی قانون پی بردم و قانون شکنی من آغاز شد.

صورتش می درخشید و مثل یک دختر بچه ی باهوش و بازیگوش از خاطراتش می گفت و من محو تعاریف او بودم، ولی زمان تنگ بود و او باید می رفت...

گفتم: خیلی دلم می خواهد از شخصیت تو یک فیلم بسازم، از بدی های ات، خوبی های ات، ولی خوب متاسفانه ضوابط فعلی امکانش را به من نمی دهد.

گفت: خیلی متشکرم که گفتی بدی ها و خوبی های ات، راسستش را بخواهی من از فیلم هایی که راجع به آدم ها می سازند و یک تصویر سطحی از آن ها می دهند متنفرم، آدم ها که سیاه و سفید نیستند، طیف های وسیع خاکستری دارند، بدی دارند، خوبی دارند، خوب آدمن دیگر، ولی اگر روزی جامعه ایران آن قدر متعادل شد تو توانستی در مورد من فیلم بسازی، صحنه مردن خاکی مرا عوض کن، مرا با سرطان بکش...چرا که اگر تصادف نمی کردم، با شرایط روحی عذاب آوری که برایم ساخته بودند، بسیار مستعد سرطان می شدم، سهراب را ببین...

گفتم: نمی خواهی به ایران بر گردی؟

خنده تلخی کرد و گفت: که چه شود، که شعر بگویم و فیلم بسازم، بگذارم لب تاقچه؟ دوران قضاوت هنوز تمام نشده، جسته گریخته می خوانم، می شنوم که آدم ها،به خصوص هنرمندان را زیر ذربین گذاشته اند و از هر جهت قضاوت می کنند.

از ریش تراشیده تا میزان خنده های شان، هر وقت این قضاوت ها تمام شد، هر وقت آدم ها در کافه های کنار خیابان ارتباط ساده انسانی برقرار کردند، هر وقت شعرهایم تجدید چاپ شد و فیلم- خانه سیاه است- با اسم خودم نمایش داده شد، بر می گردم، حتمن بر می گردم..

 

تهمینه میلانی

شهریور هفتاد و چهار مجله زنان

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن 1390ساعت 2:27  توسط حمید مزرعه | 



و اين خانه هنوز سياه است

«گفتم كاش مرا بال ها مثل كبوتر مي بود

می شتافتم به سوي پناه گاهي از باد تند و

 توفان شديد،

زيرا كه در زمين مشقت و شرارت ديده ام 

مرا ترك كن، مرا ترك كن، زيرا روزهاي ام

نفسي نيست

مراترك كن، پيش از آنكه به وادي بي بازگشت بروم.»

از دل كوه ها كه مي گذري و در پيچ و خم جاده يي كه به دره يي منتهي مي شود ، به انسان هايي مي رسي در نماد ر ، در گستره يي از مظلوميت اما اميدوار آنگاه دنياي درونت بايد آكنده باشد ز دوست داشتن و انسانيت .

آسايشگاه بابا باغي در 20 كيلومتري شمال غربي تبریز، در ميان كوه ها و درقعر دره يي . آسايشگاه به جاي آنكه بهكده يي براي بهبود يافتگان و يازنشاني آنان باشد ، دهكده يي كوچك  و بي روح است كه فقط يناه گاهي ابدي براي جذامي هاست. از158 خانوار ساكن در آسايشگاه كه 525 نفر هستند و در خرداد ماه 1371 سكونت گزيده اند 281 نفر مرد و 244 نفر زن هستند. به زبان آمار 53/5 درصد و 46/5 درصد هستند مردان و زناني كه تمام اميدهاي شان و نشاط و شادابي هاي شان در اين دره پژمرده است وفقط چيزي شبيه زندگي براي خودشان ساخته اند. از مأمن اصلي و زادگاه خود دور افتاده اند و در  تنهايي و بي كسي دست و پا مي زنند . پيرمردي از همان دهگده مي گفت " بيش از 40 سال است در اينجا هستم . پيشترها فقط برادرم گاهي به ديدنم مي آمد كه چند سالي است نمي آيد. گمانم كه مرده باشد . مي دانم ... بسيارند مردها و زن هايي كه در اين محيط تگراراندوه هاي خاكستري و بي روح، بيش ازربع قرن زيسته اند و چشم به معجزه يي دوخته اند ولي...

وضع زناشويي در دهكده باباباغي

زناشويي خانوارهاي ساگن آسايشگاه باباباغي را آمار و ارقام چنين مي گويد.

3/61 درصد جمعيت بيش از 10 سال است همسر دارند . 33 درصد آنها مردند و 4/5 درصد بدون همسر ، بر اثر مرگ يا طلاق شريك زندگيشان تنها هستند.

مردان ر اين جامعه بيش از زنان مجرد هستند كه از يك سوي زاييده نسبت جنسي جمعيت و از سوي ديگر نتيجه ازدواج زودرس زنان است كه احتمالا" از «بلوغ زودرس» زنان نسبت به مردان در حدود 5-4 سال يا پديده «كودك همسري» و« خانم پسندي » پدرسالارانه ناشي مي شود كه در محيط هاي سنتي و بسته وجوددارد.

عده مردان متأهل نسبت به زنان همسردار بيشتر است .دليل آن است كه برخي از مردان جذامي هنگام مراجعه به آسايشگاه زنشان را كه سالم هستند با خود به آسايشگاه نمي آورند.

با توجه به تحقيقات و مطالعات مي توان دريات ، سن ازدواج زنان در آسايشگاه باباباغي بسيار پايين است و «كودك همسري» در آنجا رواج دارد كه در چنين جوامعي يك پديده ناگزيري است . ازدواجهاي بالاي 40 سال براي مردان ساگن آسايشگاه با درصد بيشتري معمول است . بطوري كه از شواهد و قراين پيداست ، ناشي از ناچاري زنان جوان براي ازدواج با مردان سالخورده از يك سوي و نفوذه ئ سلطعه برخي از مردان ساكن آسايشگاه و ثروت آنها از سوي ديگر است .

و درآمد

6/39 درصد ساكنان آسايشگاه شاغل هستند و 4/26 درصد آنها بيكار و بقيه را زنان خانه دار با 2/8 درصد و محصلان با 8/22 درصد تشگيل مي دهند. مطالعات نشان ميدهد اگثريت عظيمي از خانوارهاي آسايشگاه كارگري مي كنند (6/58 درصد) پس از آن كاركنان خدماتي در مقام دوم قرار دارند . (3/25 درصد) به دليل بنودن امكانات تحصيل و كسب تخصص ، ناچارند در مشاغلي مانند كارگري و كارهاي خدماتي مغول باشند.اما داده هاي آماري در مقام تفكيك بين زن و مرد نيز بيانگرنكات قابل توجهي است . اشتغال زنان ساكن آسايشگاه از نظر نوع شغل به مراتب از تنوع كمتري نسبت به مردان برخوردار است . بدين معني كه زنان شاغل جز كار خدماتي 6/48 درصد و كارگري 4/51 درصد به شغل ديگري نمي پردازند كه بيانگر محروميت ماعف آنهاست .

ميزان درآمد

تحقيقات نشان ميدهد 1/29 درصد خانورها در حدود 500 تومان در ماه مستعمري دارند.1/36 درصد زير هزار تومان و در آمد 4/56 درصدشان پايين تر از دو هزار تومان است ، به سخن ديگر مستعمري متجاوز از نصف خانوارهاي آسايشگاه زير دو هزار تومان است.

ميانگين بعد خانوار 3/3 نفر و مبالغ 500 و 1000 و 2000 تومان حدنهايي و كرانه ي بالاي طبقات مستمري خانوارها است . مي توان محاسبه كرد ، مستمري سرانه 4/56 درصد از خانوارهاي آسايشگاه حدود 3000تومان در ماه است و گوياي وع نامناسب خانوارهاي آسايشگاه است .

تنگناها و نارسايي ها

مجموعه شرايط زندگي ساكنان آسايشگاه باباباغي اعم از رابطه آنان با همديگر، كادر مديريت آسايشگاه و نيروهاي درماني ، محيط زيست ، و يا جامعه بيرون ، مجموعا" در اظهار نظرهايي حاكي از رضايت و يا احيانا" گلايه ( از كمبودها و نارسايي ها) متبلور است . نظر اگثريت اهل دهكده اعم از سالم و بيمار چه در پرسشنامه ها و چه در مصاحبه هاي كه به صورت انفرادي با آنان شد ، بر ايت است كه در مقايسه با سالهاي گذشته تفاوتهاي محسوسي در تمام جوانب امور به ژشم مي خورد و نوسازي و نوگرداني در بسياري از جنبه هاي حيات اجتماعي و اقتصادي آسايشگاه به عمل آمده است اما در مواردي هم زبان به شكوه مي گشايند و عقده هاي ساليان دراز را خالي مي نمايند و بيشترين شكايت از زورگويي عناصر ذي نفوذ ، اجحاف دست اندركاران و دسته بنديهاي مسائل قومي و فرهنگي است . در محيطي كه جمعيتش از مذاهب مختلف ، زبانهاي متفاوت و فرهنگها و اقوام گوناگون است و تنها وجه مشتركشان بيماري جذام و رنج آن است ، اختلافات قومي و شكايت از آن غير عادي نيست . مسائل ديگر را مي توان با تصميمهاي ضروري به حداقل رساند . مشكل ديگري كه از يك جهت اقتصادي و ناز جهات ديگر اجتماعي است تقسيم هدايا و كمكهاست . بنابه شكوه ها و اظهار نظرهايي كه از سوي ساكنان آسايشگاه و افراد خارج از آن اظها مي شود ، ظاهرا" نظر شايع اين است كه در تقسيم هدايا و كمكهاي مردمي مراعات عدل و انصاف نمي شود و برخي افراد از آنها بي نصيب مي مانند.

مشكل مديريت

مهمترين منبعي كه از نظر مالي به آسايشگاه كمك ميكند، دولت است كه ظاهرا" سالانه در حدود 40ميليون تومان به عنوان بودجه آسايشگاه تخصيص مي دهد كه بنابه اظهار مدير آسايشگاه به هيچوجه كقايت نمي كند .منبع ديگر ، كمكهاي نامشخص مردمي است كه در طول سال در مناسبتهايي (مانندعاشورا) و يا بطور اتفاقي در اختيار مديريت آسايشگاه گذاشته ميشود . در اين ميان مي توان به كمك هيأتهاي عزاداري در سطح تبريز و كمك برخي از نيكوكاران اشاره كرد. برخي از اقلام دارويي و ابزار پزشكي بطور خصوصي اما تتفاي به وسيله كاركنان خارجي آسايشگاه به عنوان كمك بلاعوض در اختيار آسايشگاه گذاشته مي شود كه در كل چندان قابل توجه نيست . در سطح آسايشگاه ( از نظر خدمات بهداشتي درماني تنها خدمات جذاميان ) بطور كامل در اختيار خانوارها قرار دارد و از نظر خدمات بهداشتي درماني ديگر ، بويزه خدمات چشم پزشكي خانوارها در تنگنا قرار دارند ، به نظر مديريت آسايشگاه ، پزشكان و سازمانهاي پزشكي و بيمارستاني از ارايه خدمات به جذاميان اكراه دارند و مردم از اين بابت در مضيقه هستند.

بازگرداني و بازنشاني در جامعه

مسأله مهمي كه در برابر جامعه بطور اعم و آسايشگاه جذاميان بطور اخص ، به صورتي لاينحل قدعلم كرده است و شناخت و چاره جويي آن يكي از اهداف اساسي تحقيق حاضر است ، بازگرداني بيماران بهبود يافته و غير مسري و مهمتر از آن افراد سالم خانوارهاي ساكن در آسايشگاه به جامعه و بازنشاني آنها در شهر يا روستا است .

در حال حاضر خانوارهاي ساكن زيادي در آسايشگاه زندگي مي كنند كه ساليان متمادي است از زادوبوم و زيستگاه خود به دليل بيماري يگي از اعضاي خانواده (معمولا" زن يا شوهر ) دل كنده اند و به اميد مداوا و با آرزوي بازگشت ، در تبعيد گاهي به نام آسايشگاه سكني گزيده اند . برخي از آنها متجاوز از 40-30 سال است كه در آنجا زندگي ميكنند و جز اين باغ ، جايي را نديده اند . كثيري از كودكان دختر و پسر سالم كه در آنجا به دنيا آمده و تنها گناهشان جذامي بودن پدر يا مادر آنهاست كه كودكان چون غنچه هاي نشكفته پرپر شده اند. ساكنان آسايشگاه باباباغي به چند دليل نمي توانند بهكده خود را كه در واقع تبعيدگاه آنهاست ترك كنند و براي زندگي به ميان همنوعان همشهريان و هم روستاييان خود بروند . اكثر بيماران جذامي به دليل نا آگاهي ، تشخيص نادرست ، شرم از بيماري و ترس از آسايشگاه دير به مداواي خود دست به كار مي شوند در نتيجه به نقص عضو يا بي حسي اعضا و عوارض ظاهري ديگر گرفتار مي شوند و به همين دليل يا ديگران از پذيرش آنان خودداري مي كنند و يا خود از ظاهر شدن در ميان ديگران شرم دارند  . مردم شهر و روستا به دليل ناآگاهي و نداشتن شناخت دقيق دليل بيماري و افكار واهي و خرافي در مورد آن ، نه تنها حاضر به پذيرش افراد جذامي در ميان خود نيستند ، بلكه سعي در جدايي از آنان و طرد جذاميان از خود دارند. حتي در صورت تبليغ و آموزش هم مردم در باره جذام و پذيرش جذاميان در بين خود مشكل بزرگتري دارند . نداشتن سسرمايه و امكان مالي جذاميها براي خريد خانه و سرمايه كار و توليد . اين دشواريها در برابر برنامه هاي بازگرداني جذاميان بهبود يافته از آسايشگاه و افراد سالم خانوارهاي ساكن قرار دارد. اما شدت آن در مورد بازنشاني معلولها و كساني كه علاقه مند به بازگشت به و شهر و روستا نيستند و مي خواهند در جنب آسايشگاه ، در بهگده بمانند و با افرادي كه مي خواهند به شهر و روستا برگردند ، متفاوت است . در هر مورد برنامه هاي بازنشاني ويزه يي ضرورت پيدا مي كند . برنامه هاي بازگرداني و بازنشاني كه مستلزم تفكيك كامل آسايشگاه فعلي به دو بخش جداگانه - «آسايشگاه مجذوبين » و «بهكده باباباغي» با بودجه و توليت و مديريت جداگانه چگونه است ؟ متولي تنظيم و اجراي اين برنامه ها كدام سازمان است ؟ آيا بايد آسايشگاه با بودجه يي رسمي و مشخص اداره شود يا چشم به دست سازمانهاي خيريه و محافل مذهبي و دولتي داخلي و خارجي داشته باشد؟

چرا بايد خانواده ها و افراد مجذوم و سالم آسايشگاه طوري بار بيايند و هميشه چشم به دست هر بيگانه و آشنايي داشته باشند كه در روزهاي خاصي مانند عاشورا يا هر زماني ديگر وارد آسايشگاه مي شوند ؟ علاوه بر آن بازگرداني بهبود يافتگان به برنام هاي آموزشي عميقي نياز دارد كه بتواند بيماران بهبود يافته را به محيط عائي خود بازگرداند و آنها را در جامعه سالم ادغام كند اما اين انديشه زماني امكانپذير خواهد بود كه پيشداوريها و ذهنيتهاي عميقا" شايع در ميان مردم عليه بيماري جذام از طريق برنامه هاي آموزشي مستمر و همه جانبه و آگاه سازي مردم در مورد جذام كاهش پيدا كند و در نهايت از بين برود .

«در آيينه كيست كه تو را حمد مي گويد اي خداوند؟ در آيينه كيست ؟

و نام تو را اي متعال خواهم سراييد ...

نام تو را با عود ده تار خواهم سراييد»

                                                  

حمید مزرعه

روزنامه ايران يكشنبه 13 ارديبهشت ماه 1375

  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن 1390ساعت 1:48  توسط حمید مزرعه | 



 

 

 

این نامه را فروغ در دی ماه 1345، یعنی یک ماه

پیش از مرگش، برای سیروس طاهباز، سردبیر

مجاه ی آرش فرستاد که در آن سرگرم تهیه ی

مطالب شماره ی 13 آرش بود. شماره ای که به

 یادنامه ی فروغ تبدیل شد

 

..عزیز:

اگر من به جای تو بودم خانم فروغ فرخ زاد را نمی بخشیدم، اما اگر تو به جای خانم فرخ زاد بودی

خانم فرخ زاد را می بخشیدی.

مساله این است که این خانم فرخ زاد بدبخت به دنبال ساختن معنای درخشانیست برای همه

زندگیش و نه به دنبال ساختن تصاویری برای تزیین کردن این زندگی.

و همین است که باید بار این همه شرمندگی را به دوش بکشد و تا حد مبتذل شدن خودش و

قولش بدقولی کند. ببخش الان که دارم این چند کلمه را می نویسم، راست راستی عصب هایم

درد گرفته اند راستی راستی دلم می خواهد که وقتی در این مرحله و در این حد از ناتوانی و

بی حاصلی هستم، اصلا نباشم. چه می شود کرد، یا باید سر این مرغی را که دوران کرچ

شدنش این همه طولانی شده ببرید و یا صبر کنید تا تخم دو زرده اش را به طریق طبیعی بر

زمین بگذارد.

به هر حال اگر تا جمعه باز هم خبری از من نشد، خبر مرگم را به جای نشانه ی حقیر زندگیم

در صفحه ی مجله ات چاپ کن. اما به شرطی که این مساله- تا جمعه صبر کردن- کارهای

مجله را عقب نیندازد. من این همه ارزش ندارم. به خدا دروغ نمی گویم.

                                                        

                                                                    مجله معیار خرداد 1376


+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن 1390ساعت 0:56  توسط حمید مزرعه | 



گزارشي كوتاه از جذام خانه تبريز محل ساخت فيلم خانه سياه است

             

          آواز كسي كه آه مي كشد

 

« بياييد به آواز كسي كه در بيابان بي راه مي خواند گوش دهيد

به آواز كسي كه آه مي كشد

و دست هاي خود را دراز كرده مي گويد

واي بر من، زيرا كه جانم به سبب جراحاتم در من بيهوش شده است»

 

غفلت از وضعيت نا به سامان مردم مظلوم و ستم ديده در هر دوره از جريان هاي فرهنگي، اقتصادي و اجتماعي و.... لطمات زيان باري را به آنان وارد كرده است. چهره هايي كه در اين مقاله از آنان ياد مي شود نمونه بسيار اندك و حرف هاي شان چكيده اي از دردهايي است كه ساليان سال اين طبقه از مردم ديده اند. چهره هايي كه به دور از واقعيت نيستند. گفت و گوها چنان در پي هم آمده اند كه انعكاس امروز دردهاي ديروز فروغ باشند.هم چنين گفت و گوها با كساني است كه در گذشته با فروغ بوده اند. نيز با جوانان و نوجوانان امروز كه گفتني ها داشتند...

ميان مردم رنج ديده ي جذام خانه تبريز مي رويم و پاي صحبت هاي شان مي نشينيم و از درد و رنج و مشكلات شان مي پرسيم تا بتوانيم آينه اي باشيم بين سال هاي گذشته كه فروغ به آنجا رفته بود و امروز.

 

فروغ: بچه هايي كه من ديدم تا چهار سالگي همه سالم بودند اما بين بچه هاي بزرگ تر- كه به كلاس مي رفتند- جذامي كم نبود اصولآ توي جذام خانه اغلب خانواده ها كنار يكديگرند از يك خانواده، پدر، مادر،خواهر و برادر همه جذامي هستند،جزيك بچه ی كوچولو، اين بچه ممكن است تا آخر عمر آنجا باشد وجذام نگيرد، ممكن هم هست كه جذام بگيرد

وضعيت امروز: با تني چند از متخصصين رشته جامعه شناسي كه تحقيقات مفصلي داشتند درباره ازدواج در جذام خانه صحبت شد و چنين اظهار نظر كردند:

1-     سن ازدواج زنان درآسايشگاه بسيار پايين است و كودك همسري در آنجا رواج دارد و اين احتمالا از سر ناچاري  مي باشد.

2-     ازدواج هاي بالاي 40 سال براي مردان ساكن آسايشگاه با درصد بيشتري معمول است. اين امر به طوري كه از شواهد و قراين پيداست، ناشي از ناچاري زنان جوان براي ازدواج با مردان سالخورده از يك سو و سلطه برخي از مردان ساكن آسايشگاه و ثروت آن ها از سوي ديگر مي باشد.

فروغ: البته زندگي روزانه شان خيلي بي حركت و ساكن، به هر حال يك جوري خودشان را سرگرم مي كنند، آب     مي آورند، برگ درخت ها را مي چينند، زمين را بيل مي زنند در حالي كه دانه اي ندارند كه روي زمين بپاشند، آرزوهاي ديگر هم هست، مثلا پيرمردي را ديدم كه مدام از من يك پاي مصنوعي مي خواست، منتهاي آرزوي او همين پا بود، يك پاي مصنوعي....

امروز: البته زندگي روزانه شان خيلي بي حركت و ساكت است به هر حال يك جوري خودشان را سرگرم مي كنند،ديگر آب را كسي نمي آورد و زميني كه در آن صيفي جات و سبزي كاشته مي شود بيل مي خورد و بي دانه نمي ماند. مش ستار مي گفت: ‌‍"يادمان نرفته آن روزها، آن روزهايي كه بايد تا سر بالایی كه نزديك آنجاست و چشمه در آنجا ست    مي رفتيم و خيلي وقت ها مي شد كه چنين اجازه اي هم نداشتيم و تمام اين حركت ها را، مديون فروغ هستيم كه بعداز او به وضعيت اين جا رسيدگي كردند. "

فروغ: تابستان سال گذشته بود كه من همراه آقاي دكتر راجي به تبريز رفتم تا از نزديك جذام خانه را ببينم و امكانات كار را بسنجم. آنجا ابتدا مسئولين محلي و از جمله رييس بهداري و پزشكان جذام خانه مخالفت كردند، بيمارستان دكتر نداشت، و فقط يك پزشك يار داشت كه با داروهاي خيلي ابتدايي مثل سولفات ها به مداواي بيماران مي پرداخت.جذام خانه تبريز توي يك راه كوهستاني خيلي خراب قرار گرفته، اولين بار كه وارد جذام خانه شدم و جذامي ها را ديدم، منظره ي واقعا وحشتناكي بود.

امروز: يك جوري چو افتاده بود كه يكي از دوستان فروغ به جذام خانه آمده به خاطر همين اكثر پيرمردهاي امروزي كه جوان هاي ديروز بودند و مدام به ياد فروغ و خوبي هاي او فاتحه مي خواندند و از خاطرات شان با فروغ برايم صحبت مي كردند و عده اي هم هنگام پخش فيلم خانه سياه است در آنجا جمع شدند يكي يكي كساني را كه در تلويزيون مي ديدند شناسايي  مي كردند كه بعضي ها فوت شده بودند، تعداد ی از كساني كه در فيلم حضور داشتند و يا دركلاس درس فيلم نيز بودند و نيز كساني كه فروغ را ديده بودند در اين گفت و گو ها شركت كردند و در باره فروغ حرف زدند.

فروغ: مي دانيد، زندگي در جذام خانه براي خود بيماران خيلي معمولي و عادي مي گذرد، زندگي شان در اصل با زندگي ما فرق ندارد اما براي من كه يك آدم خارجي بودم و همراه زندگي خودم در دنياي آن ها قدم مي گذاشتم ديدن اين آدم هاي محروم از همه چيز البته تكان دهنده بود. جذامي ها از همه چيز محرومند و بيش از همه از داشتن قيافه انساني، با اين حال، همه خصوصيات يك آدم را دارند و همه احساسات ما را كه جذامي نيستيم، آنچه براي آن ها عادي است يعني نقص جسمي شان در وهله اول براي ما تاسف آور و حتا وحشت آور است.

امروز: زندگي پس از سال ها در محيط بسته و چارچوب كوچكي كه هر روز تكرار را به همراه دارد، كسل كننده و گاهي ناميدانه است و گاهي اين نااميدي به مرحله دشوارترترحم نقب     مي زند.

گذران اوقات مجذومين پس از سال ها تكرار، در تك تك افراد آسايشگاه متفاوت بوده، مثل مش ستار‌‍(مردي كه در فيلم خانه سياه است حضور دارد) به چنان حدي رسيده كه بيشتر اوقات خود را به حفظ قرآن يا خواندن نماز و دعا سپري مي كند. افراد ديگر، هر كدام متفاوت عمل مي كنند، مثلا عده اي هر روز در كنار ديواري نشته و نااميدي خود را پس از سال ها زندگي در آسايشگاه تقريبا از بين برده اند.

فروغ: مثلا زني را ديدم كه تمام صورتش از بين رفته بود و فقط يك سوراخ سياه وسط صورتش داشت كه از آنجا حرف مي زد همه صورتش را هم بسته بود و فقط همين يك سوراخ از تمام اعضاي صورتش پيدا بود.

امروز: پيرزني با صورت بسته، چشم هاي كم سو، و گوش هايي كه ديگرقادر به شنيدن نبود هر روز جلوي خانه اش روي پلكاني مي نشست و به ما نگاه مي كرد ولي هيچ وقت راضي به صحبت با ما نشد، اين زن با نام لاله در سكانس اول فيلم خانه سياه است روبروي آينه ايستاده است.

فروغ: عكس العمل آن ها روزهاي اول خيلي بد بود، چون آدم هايي آنجا رفته بودند كه فقط عيب آن ها را ديده بودند به طور كلي، جذامي ها نسبت به آدم هاي سالم نوعي كينه احساس مي كنند اما من از همان روز اول سعي كردم خودم را براي قبول اين فكر آماده كنم كه اين ها هم آدم هاي معمولي هستند. به آن ها محبت كردم، پيش سفره ناهارشان نشستم، دست به زخم هايشان زدم و همين آدم هايي كه روزهاي اول عليه ما شعار مي دادند، چند روز بعد با ما دوست شدند و به ما اعتماد كردند.

به هر حال رفتار من طوري بود كه حالا بعداز يك سال هم، جذامي ها برايم نامه مي فرستند و تقاضاهايي دارند مثلا اغلب نامه هاي شان عريضه است. خيلي ها اصرار دارند كه شكايات آن ها را به وزير بهداري بگويم كه جذامي ها برنج ندارند، بچه هاشان توي خاك ها وول مي خورند يا مي خواهند كه برايشان وسايل كار توي جذام خانه درست كنند تا سرگرم بشوند. من خيلي چيزها شنيدم مثلا روز اول كه وارد شديم مردي را ديدم كه همه بدنش فلج بود و لب پاينش هم فلج بود و هر وقت مي خوست حرف بزند مي افتاد و مرد جذامي با دست لبش را          مي گرفت سر جاي خودش مي گذاشت، اين مرد مدام به من و به همه كس مي گفت:"آخر من چند بار عريضه بنويسم كه بگذاريد زنم بياييد پيش من، درست است كه من مريضم و زنم سالم است اما او مي خواهد پيش من زندگي كند و با من پير شود شما چه حرفي داريد؟"

امروز: با يكي از كارمندان آسايشگاه به نام آقاي ميرزازاده كه كمك هاي موثري كردند به چندين اتاق يا به اصطلاح خانه مجذومين سر زديم كه در يكي از آن ها زن و شوهري پيردر اتاق كوچكي زندگي مي كردند و زندگي شان تشكيل شده بود از يك يخچال شپش زده و يك بخاري كه نفت نداشت و آقاي ميرزازاده مي گفتند:"خيلي وقت است كه روشن نمي شود." و دو تختخواب و چند پتو كه همه اش شپش زده بودند طوري كه از در و ديوار شپش بالا           می رفت. پيرمرد مي گفت:"هيچي به ما نمي دهند حتا زنم را از من گرفته بودند نمي گذاشتند كه من در سر پيري با زنم زندگي كنم و بميرم" كه بعداز يك سال كه به آن جا برگشته بودم آن ها فوت كرده بودند.

در پايان آقاي ميرزازاده چنين اضافه كردند كه به علت خصوصياتي كه دارند هر چه به عنوان سهميه به آن ها داده مي شود به پسري كه در شهردارند مي فرستند و خودشان با چنين وضع اسفباري زندگي مي كنند و پيرمرد چون جذامش به حالت حاد رسيده بود، بايد تنها مي ماند بنابر اين آن ها را از هم جدا كرديم وبعداز وخيم شدن اوضاع پيرمرد وپيرزن، رييس آسايشگاه تصميم گرفتند آن ها را پيش هم بر گردانند.

فروغ: من زن هايي را ديدم كه هر دو چشمشان را جذام كاملا خورده بود و به جاي چشم فقط يك خط قرمز توي صورت شان بود، اما بازهم اين چشم را با دقت و وسواس سرمه             مي كشيدند. اصولا زن هاي جذام خانه خيلي ديدني هستند همه آن ها چندين النگو و گردنبند دارند.(شكوفه در فيلم كه به چشم هايش سرمه مي كشد و سالها پيش فوت كرده.)

امروز: چون قبلا هم در فيلم و در مصاحبه ها خوانده بودم كه بعضي از زن ها النگو و زيور آلات دارند با حضور ذهن قبلي از يكي از زن ها كه كه در فيلم حضور داشت، پرسيدم كه طلا و زيور آلات دارد يا نه؟ در جوابم گفت: "در ابتداي آمدن مان به اين جا كه سال ها پيش بود، مقداري پول و طلايي كه همراه داشتم از همه پنهان مي كردم تا كسي متوجه نشود و پس از گذشت چند سالي همه پول و طلاها خرج شد و بعد به فكر كار در محوطه جذام خانه افتادم كه بعدها در عروسي هايي كه مي شد، دايره مي زدم و اتفاقا در عكس برداري(فيلم برداري) خانم فروغ، من هم بودم كه داماد فوت كرده و عروس با دوازده بچه خود صاحب چندين نوه نيز هست."

فروغ: سابقا ازدواج بين جذامي ها ممنوع بوده و گويا دو سه سال بيشتر نيست كه اجازه ازدواج به آن ها داده اند،سابقا هر نوع تماس جسمي زن و مرد جذامي در جذام خانه مخفيانه بوده است. براي من از يك مرد جذمي صحبت كردند كه توي جذام خانه عاشق يك زن شده و او را كشته بود،گويا او را در تبريز اعدام كردند. در جذام خانه تمايلات جنسي و عشقي بسيار شديد است چون جذامي ها صبخ تا شام كاري ندارند جز اين كه پاي ديوار بنشينند و جلوي خودشان، ابديت بي انتها را نگاه كنند.

در عرض دوازده روزي كه ما آن جا بوديم چهارتا عروسي بين زن و مردهاي جذامي ديديم كه در فيلم صحنه هايي از آخرين عروسي را مي بينيد و هر جا نگاه مي كنيد بچه مي بينيد و باز هم بچه....

 

 

 

                                                          حميد مزرعه   مجله معيار خرداد 76

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن 1390ساعت 0:49  توسط حمید مزرعه | 

 


 بالماسکه عشیره ای

 

جوامع سنتي وبه خصو ص جوامع عشيره اي كه قدرت را پديده اي اجتماعي وهميشگي براي زندگي تعريف مي كند درلا يه هاي فرهنگي خود، طبقات مرد سالارانه را به نبوغ جمعي ترجيح داده واز گروه هاي انساني به عنوان افرادي قابل انعطاف پذيري نام مي برند كه با يد در خدمت اقتدار ونفوذ بيشتر عده اي خا ص قرار گيرد وخود گروه ها نيز از نظر ميزان قدرت با يكد يگرفرق مي كنند و معمولا مقوله قدرت ونا برابري رابه سخني هميشگي ونزديك به هم كه همانند  دوكفه يك ترازوعمل مي كند تبديل مي كنند كه دراين ميان اگر دو گروه خاص تبعيض گرا را به زنان ومردان تعميم دهيم زنان نيزهمانند مردان تنها به عنوان گروه قابل انعطاف و قابل نفوذ درچرخه قدرت ونابرابري جاي مي گيرند

هرچند كه درفرهنگ قوم مداروعشيره اي، مردان نيز به اندازه زنان قرباني سنت ونابرابري قرارمي گيرند ولي گروهي كه به عنوان جنس دوم ازآنها ياد ميشود هزنيه هاي سنگين تري رابا يد پرداخت كنند

ويكي ازاين نابرابري ها درطول عمراين نوع قدرتها عدم استفاده ازابزارهاي قدرت براي گروه هاي زنان مديردرطبقات بالاي قدرت است كه زيرنفوذ فرهنگ مردسالارقرارگرفته است.بنابر اين زنان بايد اين گفته معروف را جدي بگيرند:

خانم ها مقدم اند ومردها زن ذليل....

 

                                          

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 13:32  توسط حمید مزرعه | 

     


سوسوهای چشم مرده ای باز و بسته می شد

 

"انسان امروز تصور می کند ابتدا باید تن را رها سازد

حتا اگر روان موقتا ناگزیر به مرگ شود.

چه  کار می توانیم کرد جز آن که به خود هشدار دهیم

ما باید کوشش لازم را به عمل آوریم تا هم نوعانمان از

نعمت ها محروم  نشوند. جایی که پرومته می گوید:

ای فناناپذیران، من به شما مژده ی دگرگونی و جبران

می دهم به شرطی که چنان چیره دست و پرهیزکار و

توانا شوید که دگرگونی وجبران را با دست های خود

ممکن سازید."


 

 

وقتی بی همه چیز می شوی، حتا آن گونه که زمان و مکان را از یاد برده ای، طفلی می شوی پیر که با ضجه روی صندلی که چرخ دارد می نشانندت و دور ملکوت هزار بار مردن و زنده شدن، خدا را گاه فراموش می کنی و گاه به یاد می آوری، شاید آن جا پایانی  ترین نقطه تلاقی تمامی تصورات بشری و گورستانی باشد از تفاله های زنده آدمی، آن جا آسایشگاه هزاران آرزوی مرده بر سینه ی سالمندان است...!

پیرزن، دیروز دخترکی بود، امروز پیرزن و فردا پیرتر ازآنی که در خاطره ها ماندگار شود!

هر شب تا صبح تسبیح به دست، نشسته روبروی آیینه ی خاطرات، مژه بر هم می بازد و دل می سپارد، به دور دست های خاطرات، خاطراتی که در غبار زمان رنگ می بازند و هیچ جنسیتی از دیروز و امروز در آن سنخیتی ندارد، چه زن و چه مرد!

مثل بچه بودن، نحیف بودن، لاغر بودن، و کلمات مشابه دیگر در توصیف پیرزن که یک روز به عیادتش رفتم، مصداق حال و روزش شده بود، چنان که با خودم تصور کردم:

برای تمام پیرزن ها و پیرمردها از خدا عمر هزار ساله گرفتم، اما ماندم در طول این همه زمان؟

تمامی ثروت دنیا هم ارزانی تمامی پیرزن ها و پیرمردها .

پیرزن برای چندمین بار که لگن خواست، پرستار داخل شد و از من خواهش کرد که بروم بیرون، تا من در را بستم سر و صدا و فحش و ناسزا شروع شد، گویا قبل از رسیدن لگن خرابکاری شده بود.

پرستار: بر پدر و مادر هر چی آدم لجوجه لعنت، تو لگن خواستی من هم آوردم، پس چه مرگته؟ تمام لحاف و تشک رو به هم زدی! حالا من تا نصف شب این لجن کاری های تو رو بشورم، اه خسته شدم.

پیرزن: می بینی پسرم، صبح تا شب دو- سه قاشق غذا به خوردم میدن، و بعد هر چی مسکن و خواب آوره میریزن تو    حلق ام.

فکر کردم اگر پیرزن زبان برای گفتن داشت حتمن چنین جملاتی را بری ام تعریف می کرد. نگاه پیرزن چنان بود که با حرکت من، حرکت می کرد و وقتی می نشستم، چشم های پیرزن نیز با من می نشست، گویی می خواست بگوید، بشین کجا می ری، راحت باش. شروع کردم آب میوه هایی را که با خودم برده بودم در لیوان ریختن، پرستار از اتاق بیرون آمد.

پرستار: آقا تو رو خدا لوسش نکنین، اگه سه شبانه روز مراقبش باشین دیگه... این جوری با قیافه حق به جانب به من نگاه نمی کردین، لطف کنین و آب میوه ها را خودتان بخورین، لازم نکرده به این بدین، من خودم هر چی لازم باشه می دم. شما می ذارین و می رین من می مونم و صبح تا شام بی خوابی و ملافه شویی و لگن آوردن و بعد هم کثافت کاری های دیگه.

همه این حرف ها را حین مرتب کردن پتوی خواب به من می گفت و سپس کلید چراغ را زد و در تاریکی که سایه روشن صورتش مشخص بود با نگاهی خسته به من فهماند که باید اتاق را ترک کنم.من ماندم و هزار بلای جان سوز که خدایا آینده مبهم من چنین نخواهد بود؟ این سایه شوم خودم نیست که به سراغم امده؟ چه می دانستم، دیدارمان این گونه به گه کشیده می شد. و این گونه با پیرزن به یک گه مشترک دردآور آویزان می شدیم.

شب که می خواستم به اتاقکم برگردم تا در سقف به اصطلاح آزاد خودم رها شوم، سرکوچه برگشتم، روشنایی اتاق پیرزن را در بالای برج دیدم که برای چندمین بار روشن و خاموش شد، انگار آخرین سوسوهای چشم مرده ای باز و بسته می شد که به یاد حرف پرستار افتادم:

عادت داره باید چراغ را خاموش کنم، هر وقت تنها می شه به ذکر و دعا متوسل می شه، نمی دونم، شاید از خدایش طلب مرگ و راحتی می کنه و شاید هم امید به زندگی را در تاریکی و خلوت خود پیدا می کنه.

 بی آنکه خود تصمیم بگیرم و به عاقبت کار بیندیشم با یک عادت مضحک به دیدنش می رفتم و پیرزن تا مرا می دید تسبیح را روی سجاده می گذاشت و فقط با نگاهش می فهماند که چه قدر از دین من خوش حال است. شاید برای این بود که توانسته بود هم به من اعتماد کند و هم این که اعتماد مرا جلب نماید، ساعت ها پیش هم می نشستیم و تمام گفت و گوهامان در سکوت و بین نگاه هامان رد و بدل می شد.

گاهی پیرزن را به پشت می خواباندم و گاهی نشسته در رخت خواب پشتش متکایی می گذاشتم و روز ها به همین تکرار می گذشت، شاید باورش سخت باشد، در حین تمناهای مکرر برای مرگ، کورسوی امیدی نیز در دوردست های نزدیک به پیرزن چشمک زده بود و این تنها شانس زنده ماندن برای اش بود که این گونه برای زندگی امید می بخشید.

یک روز که به دیدنش رفتم، پیرزن را نیافتم و غم وغصه ترک عادت مرا فرا گرفت و برای لحظه ای تولانی به اتاقش خیره ماندم، در رویاهای خود گم بودم، و فکر میکردم بیش از بچه هایش به پیرزن نزدیکم در صورتی که من فقط در مالیخولیایی خودم به یک نوع مازوخیسم رسیده بودم و فکر می کردم اگر چنین کنم یه گوشه ای از جهان را آباد می کنم، به اتاق خیره مانده بودم که دخترش بیش از من با قیافه حق به جانب شروع کرد:

کاریش نمی شد کرد، باید می بردیم تا شاید آنجا برایش بهتر باشد ولی خوب سخت بود خیلی هم سخت، اگر آنجا بودی درک می کردی...انگار برای آخرین بار بود که از هم جدا می شدیم، ندیدی که چه تور گریه می کرد...

پسرش که وسط حرف ما رسیده بود ادامه داد:

ما که وجدانن هر کاری از دستمان بر می آمد برایش کردیم و از هیچ کاری فروگذار نکردیم شاید قسمت این بود که به این شکل تلخ از هم دیگر  جدا شویم. خودت که میدانی من چه قدر مادرمو دوست داشتم و خیلی براش زحمت           می کشیدم تا زحماتشو تلافی کنم ..

بغضش ترکید زد زیر گریه، واقعن راست می گفت مادرشو دوست داشت و خیلی سعی کرد کاری بکند ولی مواقعی هست که هرچه تلاش میکنی بیشتر فرو می روی.

فردای آن روز به همراه پسر و دخترش برای دیدن پیرزن رفتیم، حیاطی معمولی که تابلوی آسایش گاه سرای سالمندان در کنار در به چشم می خورد، ساختمانی قدیمی که بازسازی شده بود و به شکل خصوصی ادره میشد .

وارد که می شدی نگاه اول: به پیرزنی می رسید که پرستاران از دو طرف زیر بغل هایش را گرفته اند و کشان کشان به طرف راهرو می برند وپیرزن فریاد می زد: من می خوام برم، برم پیش هوشنگ، هوشنگ، هوشنگ... با صدای بلند پسرش را صدا می زد.

از پله ها که بالا رفتیم طبقه دوم دری بود به سوی راهرو  و در باز شد و پرستار بیرون آمد و ما رفتیم تو، دومین نگاه همیشه کنجکاو هست یه جور وهم و می بینی سیاره کوچکی که انگار توقف زمانی پیش اومده آدم های داخل آسایش گاه جزئ از اشیاشده اند و دیوار مفهوم خودش و از دست داده است

نزدیکتر که می شوی نگاه ات بزرگ نمایی بیشتری دارند، پیرزنی خوش قیافه که بی شک به عروسک پیر شده می ماند چهره ای که کمتر می بینی با عینکی گرد که به صورتش تجلی دیگری می بخشد. پرستار می گفت اوایل که به این جا اومده بود شعرهای حافظ را از حفظ می خواند، می گفت که قبلن تار هم می زده و آوازهم می خوانده، در جوانی رییس دفتر یکی از رجال بوده که برنامه های خیره را سر و سامان میداده وقتی برای کسی زمان متوقف می شه گذشته برا خود آدمی شروع به خود ویران گری می کنه، انگار پیری خود ویروس از بین برنده ای رو بوجود میاره و شروع می کنه به از بین بردن خود درونی ات معمولن اگر خود درونی ات این کارو نکنه طبیعت آدمی شروع به کار می کنه...

همین تور که به حرکت ادامه می دادی پیرزن و پیرمردهای زیادی از نگاها تو می گریزند مثل شبهی از کنارت رد         می شوند سر آخر کسی نگاه ات را  می گیرد، پیر دختری که با سر انگشت هایش  دکمه های ژاکت سبز رنگش باز و بسته می کند و تمام حرکاتش بین انگشت و دهان و دکمه تکرار می شود.

هر چه در اتاق های تو در تو آسایش گاه قدم پیش می گذاری حرکت چنان کند می شود که نهایت تسلیم نگاه و قاب   می شود نزدیکتر، نزدیکتر.. آن طرف تر پیرزنی اخمو و گوژپشت که در یک دست عصا و دست دیگرش تکیه داده به نیمکتی که روی آن با تعادل خاصی نشسته و چون پشتش بسیار خمیده سرش را بیش از اندازه بالا نگه داشته  و دست آخر این سکون اتاق هایی که سال مندان هر یک به شکل و شمایلی که باب میل هیچ کس نیست و نیز خودشان در این درد گرفتار آمده اند.

بلافاصله پس از رفتن پسر و دختر به یکی از اتاق ها من نیز داخل شدم پیرزن در خواب بود و سرمی در دست داشت.

برای لحظاتی به جسم بی حرکت پیرن خیره ماندم، پیرزنی نشته در آن طرف تر با لبخندی بی معنی و تاملی باور نکردنی گفت:

اولشه، عادت می کنه به تنهایی و انتظار مرگ،این جا تنها چیزی که باور نکردنی است خبر مرگ یکایک ماست. بچه های من هم اولش می اومدن، بعدن یک هفته در میون اومدن و بعدها ماه به ماه و الان ماه هاست که آن ها را ندیده ام،   حرف های پیرزن چنان حزن انگیز بود که از صورت خود پیرزن اشک جاری بود، پیرزن بی صدا گریه می کرد وقتی هم می خواست مراعات ما رو بکند اختیار از دست می داد و صورت نحیف و چروکش را به آرامی با آستین دستش پاک      می کرد.

این گوشه از سیاره  جهنم موعود است دست کم برای پیرزن که پرت شد به این جا، حس عجیبی است حتا اگر بخواهم داستانی بنویسم.

برای دیدار بعدی انتظار رحمت خدا بودم و هر لحظه در شنیدن خبر ..

به نظرم رسید اگر چنین لحظه ای پیش بیاد بزنم زیر خنده و برای روحش طلب شادی کنم شاید کمترین درخواست آدمی این باشد که بعداز مرگش کسانش به جای گریه شادی کنند و ناخودآگاه تمام صورتم ...

 

                                                                     مجله معیار بهمن 1376

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 16:11  توسط حمید مزرعه | 

 

عفريته از نگاه ام مي گريزد

جذام از آسايش

و زندگي از عقوبت مردمان

مسيح را با آمرزيدگان چه كار ؟

گناه را باز آوريد !

كلمات قصار ولنگاران جهانند

كودكان تبعيد از تعميد سخن مي گويند ؟

نه!

مرا به دختران وال استریت چه كار !

 

 

عطر نفس هاي عاشقانه ات

بوي بنگ و افيون مي دهند

خدا را گواه انيشتين مكني ؟

ديگر روده هاي ات با كرم ها مقياس نمي شوند

هنوز ديپلماسي زنده است

چه بر سرت آمده است

بنده مفلوك ؟

 

 

از خدايي كه در خواب پنبه مي كارد

طلب آمرزش مي كني ؟

خدا را هزار بار بالا بياور

شايد سبز لجن تو را نجات دهد

بنده مفلوك

 

                                       سوم خرداد هشتاد و سه

                                     

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 15:2  توسط حمید مزرعه | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آرشیو موضوعی
ویژه نامه
داستان
شعر
گزارش
سینما
عکس
یادداشت
پیوندها
والس
علیرضا ترنج
آیلین
هاجر
غزال
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

Instructions: Place the entire script in your webpage where you want the counter to appear. To change the look of the sentence that appears on your webpage simply adjust the HTML properties on the last script line. -->